امروز رفیقی قدیمی را بعد ده/دوازده سال دیدم. از ساوه که میگذشته خواسته بود سری به من زده باشد.من یادم به انگشت اشارهی بلند و لاغرش بود و چشمهای بیرون از حدقهاش به گاه شنیدن که برای کمتر کسی توان اظهار نظر مخالف میگذاشت - ما البته زیاد سر و کلهی هم را صفا داده بودیم - .از او خشمی نمایان علیه همه چیز در خاطر داشتم و البته سواد و موهای پرکلاغی و گونههای استخوانی.امروز وقتی دیدمش اسیری بود پشت چروکهای ملال و کدورت که از چار سمت تنش بچه و همسر و معاش و... آویزان بود، چیزی در قوارهی آش و لاش.گرچه نمینالید اما صدای نفسش ناله بود، از رویاهاش رویهای مانده بود کشیده بر چند استخوان خرد شده زیر بار زندگی.چیزی نمیشد گفت که هرچه میگفتی سرزنش بود و قوزی بالای قوز، سعی کردم بخندانمش کمی خندید و رفت.دلم گرفت از دیدن آن کوه که کاهیده بود.
برچسب:
نویسنده: حامد دادخواه
تاريخ: سه
شنبه
28 شهريور
1402 ساعت: 14:21